بعضی خاطرات خیلی روشنند
همین قبل عید بود . سر ظهر ...
قرار بر این بود که یاکوب همسفر شمال ما باشد . داشتم با خرما و قیسی و مغز آجیل برای یاکوب شیرینی مانندی درست می کردم .
یادم است درمانده بودم که با این دستهای چسبناک مخلوط را چطور شکل بدهم و بعد در کنجد بغلتانم
که
بنوش سر صحبت را وا کرد و گفت : فلان کسک الی را کشته !
آن لحظه فقط دانستم باید فرار کنم . هر جا الا خانه
با آن دست های نوچ . می دویدم ...
یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت راه رفتم و دویدم اما آرام نگرفتم . منی که به اندازه خودم دشوار و خسته بودم حس کردم تیر خلاص را زندند و تمام شدم .
تمام شدن برای من یه حکایت شخصی است . وقتی تمام می شوم جفت چشم هایم را اول از همه به روی خودم و دوست داشتنی هایم می بندم و انگار دیگر زنده گی نمی کنم و می شوم یک هست ظاهری . هستنی که هیچ از بودن ندارد .
و همین امروز صبح بود .
احسان را که خواندم ، زمان ایستاد !و دانستم باید فرار کنم و دویدم . هر جا الا خانه . یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت ... پریشانی ها که آرام گرفت . بودن ها که یادم آمد . انگار ذره ذره گمشده ام برگشت سر جای خودش .
بعد مدتها خندیدم و حس کردم دلم برای دوست داشتنی هایم تنگ شده .
امروز بعد مدتها از خواب هیچستانم بیدار شدم و یادم افتاد که آدمهای دوست داشتنی دنیایم را دوست دارم .
ته نوشت : شکر که سالمید س ح ر و هانی .
لطفا تا می توانید باشید برای این دنیا و من که بودنتان شادی دل و جان است .
+
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 19:35 توسط شیرین
|
مــن جهان بینی نــدارم
ابی
ترانه : مهیار کاظم زاده
آهنگساز : آندارنیک
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 10:27 توسط شیرین
|
+ اگر امروز شنیدید که یک نفر داشت توی یکی از استخرهای تبریز غرق می شد اما نشد ، بدانید و آگاه باشید که آن یک نفر خودِ خود من بودم !
فقط یادم می آید یک حجم بزرگی روی من پهن شد و من رفتم توی آب . نتوانستم نه بالا بیایم نه پایین . فقط یک دل سیر آب استخر قورت دادم و به این فکر می کردم کسی حواسش بود قبل شیرجه آن حجم بزرگ یکی آن حوالی شنا داشتمی کرد و حالا نیست تا بیایند نجاتم بدهند ؟!
+ همسایه های جدیدمان یک جفت کلاغ اند که روی درخت گیلاس لونه ساختند و بیسکویت ساقه طلایی را هم بسی دوست دارند .
+ کاش تا اطلاع ثانوی دیگر کسی نمیرد .
+
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 15:22 توسط شیرین
|
Yaralarım
Kıvırcık Ali
ته نوشت : شنفتنی را از وبلاگ دوست به امانت گرفته ام .
+
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 22:0 توسط شیرین
|
Benim Sadık Yarim Kara Topraktır
Aşık Veysel
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 23:30 توسط شیرین
|
آرزوهایت بلند بود
دستهای من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسودهات نشستهای
و به ماه فکر میکنی
.
.
حافظ موسوی
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 21:22 توسط شیرین
|
Song For Eli
Artist : Andrea Bauer
ته نوشت : خدایت بیامرزد .
+
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 13:49 توسط شیرین
|
نـــه دامیست
نـــه زنجیر
همه بسته چرائیم ؟
مولانا
+
نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 20:14 توسط شیرین
|
این که آدمی خودش و زندگی اش و اتفاقهای زندگی اش را همان طور که بوده و هست قبول کند ، در حقیقت دچار یک موهبت بزرگ شده است !
+
نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 20:20 توسط شیرین
|
من الان دقیقا باید چی بنویسم ؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 16:25 توسط شیرین
|
اگر جای بزرگترها بودم
برای پس مقدمه های رسمی مراسم عروس و دومادها ، فقط جوان های و مادربزرگ و پدربزرگ ها رو دعوت می کردم . عوض ِ این همه زوج میان سال که هیچ دل خوشی از همدیگه و عاشقی و ازدواج ندارند و وقت برق زدن چشم عروس و داماد چه بسا به زندگی ساکن خودشان فکر کنند و ته دلشان برای عروس و دامادها سر تکون بدن که هوف ! زندگی اون برق چشم و دل نیست !
و در خاتمه مراسم هم اگه عروس یا دوماد رو گیر بیارن یه دونه می کوبن رو شونه اش و با حالت بی حالی بهش می گن : بی خودی رنگی نبین . تو هم خاکستری می شی!
و
نقطه می گذارن ته سطر دوست داشتن و زندگی !
اگه من جای بزرگترها بودم
برای پس مقدمه رسمی مراسم عروس و دومادها ، مامان بزرگ ها و پدر بزرگ های که دلشون برا نوه ها شون غش می ره رو با جوان ها دعوت می کردم .جوان های که تا ته مراسم به عروس و دوماد لبخند دلی می زنن و چه بسا به رنگی شدن خودشون و دنیاشون فکر می کنند .
آره
اگه من جای بزرگترها بودم ترجیح می دادم کسایی رو برا مراسم دعوت کنم که باورشونه ، زندگی و دوست داشتن سر خطــــــ ه هـــمیـــشـــه و هــــنــــوز !
+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 20:6 توسط شیرین
|
چــــــــــــــرا آدم مجبــــــــــــــور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخــــــــــــاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده.
هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش بپرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟
...
سعی نمی کنم لبخند بزنم دیگر نمی توانم برای حفظ ظاهر یا خوشامد دیگران لبخند بزنم. قبلا بلد بودم جوری بخندم که هیچکس نتواند اندوه یا دلخوری پشت آن را بخواند. بلد بودم تمام غصه ها را پشت صورتکی خونسرد و آرام پنهان کنم نگذارم اشکی که تو چشم هام حلقه شده سربخورد و پایین بیاید.
این روزها اما، وقتی کسی حالم را می پرسد بغض می کنم و میزنم زیر گریه ... توانی برای پنهانکاری در من نمانده. هنوز آدم تازه ای را که هستم خوب نمی شناسم و به وجودش عادت نکرده ام. از کارهاش تعجب می کنم. باورش برایم سخت است که این هر دو آدم خود من باشند. از خودم می پرسم کدامشان رفتنی ست؟...!
...
بعضی چیزها را نه می شود دور ریخت و از شرشان خلاص شد نه می شود نگه داشت و با خاطراتی که زنده می کنند کنار آمد...!
درختم دلشوره دارد
فریده خرمی
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 11:27 توسط شیرین
|
بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان، بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم. زمستانی که عنکبوتها به دور قندیلهای یخ ، تار تنیده بودند.
ما در زمستان سقوط کرده بودیم بدون: کلاه – چتر – پالتو
این دستان ما ، خاموش و سرد در زمستان، به دنبال مأوا و سکوت بودند. ما نمیتوانستیم به سراغ دستهامان بیاییم و آنان را در زمستان پرستاری کنیم.
ما دشمنان را نمیشناختیم، فقط سرما و زمستان را حریف خویش میدانستیم . کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما ،
توانست این سرما و زمستان را برای ما رقم بزند.
همه با دهان خاموش ، سخناش را با سر تأیید کردیم
...
هنوز برف میبارید.
احمد رضا احمدی ته نوشت : صبح این را برای عالی جناب بَلی نوشتم و حالا دوست دارم شانه به شانه اش بنشینم و من برای او و او برای من این را بخواند و سعی کنیم بغض نکنیم !
+
نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 17:33 توسط شیرین
|
مرگت درد داشت . بغض داشت .
اما
وقتی به تماشای زندگی ات می نشینم ، با خودم می گویم : حوری هیچ زندگی نکرد ! و این بیشتر دلم را به درد می آورد .
دلم برایت تنگ می شود حوری جانم که هیچ زنده گی نکردی .
+
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 19:11 توسط شیرین
|
ما افــــــــــــــــــــــرا را آلیس می نامیم !
آلیس ِ سرزمین عجایب !
+
نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 7:5 توسط شیرین
|